تبليغاتX
فرزانه
طوری روی زمین پا بگذار که زمین زیر پایت را ببوسد ( فریدریش ویلهام نیچه )

 

  

مهربانم تولدت مبارک

 

امروز کودکی متولد شده...آبی و یاس...چون تو...همیشه بهترینمی

 

امیدوارم روزگارت آرام به جایی رسد که زندگیت از هر آنچه که روزی در رویا پرورانده ای بسی لذت بخش تر و شیرین تر باشد.

 

بهترین روزی که همه ساله و امسال هم ناراحتم...

عزیزم واقا سعی کردم امروزو باهات باشم...شرمندم...خیلی...تولدت مبارک..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

خیلی وقت بود که از وبلاگم خبر نداشتم

و از همه دوستای عزیز که برام کامنت گذاشتن و جوابشونو ندادم معذرت می خواهم و ممنونم از لطفشون

 

کـــــــــــــمک کنیـــــــــــــــــــــــــــــد لطفا......

در انتخاب اسم برای یک شرکت برق و کامپیوتری

نمی دونم ... هیچی به ذهنم نمی رسه...

یک اسم کوتاه ... ولی با مسما و زیبا برای یک شرکت الکترونیکی،اتوماسیون صنعتی،برق،شبکه

بسیار ممنون می شم اگه نظرتونو بخونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

امروز تولد ۲۲ سالگیمه

خدا ممنونم...تنهام نذار

دو روز پیش برام کیک تولد گرفتن(چون امروز تبریز نیستن)...کیک گردویی با یک شمع

۵۰ تومنم کادوی تولد از طرف مامان و بابا

فردا هم قراره با پروانه بریم کادومو برام بگیره(شال و کلاه)

امروزم ناهار رفتیم رستوران ماهی با دوست داشتنی ترین دوستم ...سبزی پلو با ماهی قزل الا و کباب شله !!

کادوی تولدمم داد...بلوز و کفش و جوراب صورتی خوشگل تو یک جعبه صورتی ناز با ۴ تا گل رز صورتی به یاد سومین سال تولدی که باهمیم

خدایا دعای شب تولدم یادت نره..به خاطر .تولدهایی رو که گذروندم با تمتم روزهای زندگیم شکر گذارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط فرزانه   | 

چه انتظار عجیبی !!!

تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی

عجیبتر که چه اسان نبودنت شده عادت

نه کوششی

نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم:خدا کند که بیایی .

     میلادش مبارک و ظهورش نزدیک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 


وقتی خدا می گوید " اری" انچه را که می خواهی می دهد.

وقتی می گوید " نه" چیز بهتری به تو می دهد.

وقتی می گوید " صبر کن" بهترین چیز را به تو می دهد.

بعضی ادمها خودشان را پشت اسم خدا پنهان می کنند و بعضی به او پناه می برند...

یکی می گفت به دوتا نمیشه دل بست،یکی به دنیا نیومده و یکی از دنیا رفته...

خوشبختی مجموعه ای از بدبختی است که هنوز بر سر ما نیامده.

زمانی که تولد یافتم گریستم و هر روز نشانم می دهد که چرا گریستم...

بعضی ادمها دمشان گرم است و بعضی بازارشان !!!

عشق مانند ساعت شنی است که دل را پر می کند و مغز را خالی !!!

عشق زمان را از بین می برد و زمان عشق را ...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط فرزانه   | 

دلم بد جوری گرفته

هوا از اون هواهایی که عاشقشم

۲ ساعت رو بالکن زیر بارون  فقط حالمو جا اورد

خدای من ممنونم ازت ...خیلی ممنون

به خاطر همین دلتنگی هامم ممنونم

تنهام نذار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط فرزانه   | 

 

بپرس امسالم با پارسالم چه فرقی داره

شاید چیزی برای گفتن داشته باشم...!!!

                 ------------------------------------------

 

(سفره هفت سین پارسال مامان بزرگ)

۴شنبه سوری خوش گذشت؟چه بلایی سر درو همسایه اوردین؟

من که همش ۲۰ـ۳۰ تا از کپسولها،شکلاتی،فشفشه و سیگارت ترکوندم

عید خوبی داشته باشین و سال خوشی را اغاز کنین

من پس فردا میرم مسافرت امیدوارم سال بعد عکس سفره هفت سین این یکی مامان بزرگ و بذارم پس ۱ هفته زودتر:

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

به دلت گوش بده.

همه چیز را می داند،

زیرا از "روح جهان"است و روزی به ان باز می گردد.!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

 

 

اشفتگی من از این نیست که تو به من دوروغ گفته ای...

از این اشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

شب یلدایی خوش گذشت؟

(چی؟...یلدا چند شب پیش بود؟...چرا الان می پرسم؟...

خوب مگه یلدا رو تمدید نکردن؟ من فکر میکردم تا ۱ هفته تمدید شده!!!)

هندونه شما هم مث هندونه این نینی سرخ و ابدار بود؟

هندونه ما که سفید از اب در اومد

از کامنت همه دوستان خیلی ممنونم...معذرت که دیر به دیر جواب میدم ...چون خیلی تو نت نمی چرخم

مواظب خودتون باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

 

ثانیه ها دوان،دوان می روند...بی انکه منتظر بمانند

روزهایم دارند میگذرند...

انتظار هر نگاهم      لحظه ها رو می شمارد...

بار الهی ، با من بمان!

   

  

 

 پ.ن:امروز تولد ۲۱ سالگیم بود

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

 

چــــــــه روزگار خوبی بود ،روزای خوب بچگی

اون روزا که دلخوشــی مون چندتا مداد رنگی بود

حــــــــیف که چه زود تمام شد...

 


پ.ن:امروز وبلاگم ۱ ساله شد...<تولدت مبارک دفتر خاطرات کوچولوی من>

معذرت که حوصله نمی کنم زود زود اپ کنم و بیشتر وقتها خاک می خوره

امروز میخواستم هر طوری شده برم قنادی سر خیابون شاید بتونم ۱ کیک کوچولوی خوشگل و خوشمزه و ابی رنگ مخصوص وبلگ کوچولوم گیر بیاروم که عکسشو بندازم برا وبلاگ که... نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

 

در کلاس روزگار درسهای گونه گون هست

درس عشق،

           درس شوق،

                 درس زیستن کنار این وان،

                                          درس با هم اشنا شدن

               درس با سرشت غم ز هـم جـــــــــدا شدن

در کنار این معلملن و درسها...

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست...

نـــــام اوست مرگــــــــ و انچه او درس میدهد...زندگیســـــت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

ما برای رسیدن به سرچشمه یقین و کوثر ایمان،نیازمند راهنماییم

جــــــــانمان تشنه است و دلهایمان مشتــــاق....

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/21ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط فرزانه   | 

تو،ای چشم سیه!با شعله های خویش    ...    شبانگاهان،دلم را روشنی بخش

بسوزانم درین تاریکی مرگ    ...    ز چنگال گناهم ایمنی بخش

خدارا،اسمانا!در فروبند    ...    ز شیون های خاموشم مپرهیز

چاه اخترانم سرنگون ساز    ...    ز دار کهکشان هایم بیاویز

خدارا،اسمانا!پرده بفکن     ...     مرا از چشم اخترها نهان کن

تنم در کوره ی خورشید بگدا ز    ...    مرا پاکیزه دل،پاکیزه جان کن

خدارا،ماهتابا!چهره بفروز    ...    مرا در چشمه ی خود شستشو ده

به اشک نا مرادی اشنا ساز     ...    ز اشک پارسایی ابرو ده

بکوب ای دست مرگ،ای پنجه مرگ    ...    به تندی بر درم،تا در گشایم

تو مرغان قفس را پر گشودی    ...    من این مرغ قفس را پر گشایم

به تندی حلقه بر در زن،مگو کیست    ...    که در رندان هستی چون منی هست

به گوشم در دل شبهای خاموش    ...    صدای خنده ی اهریمنی هست

شبم تاریک شد تاریکتر شد     ...    نمی تابد ز روزن افتابی

نمی تابد در این بیغوله ی مرگ    ...    شبانگاهان،فروغ ماهتابی

خدایانند و اخترها و شب ها    ...    گواه گریه های شامگاهم

نمی دانند این بیگانه مردم    ...    که در خود اشکها دارد نگاهم

مرا،ای سوز تب!در بستر خویش    ...    بسوزان،شعله ور کن روشنی بخش

مرا زین لرزش گرم تب الود    ...    خدارا،لذتی اهریمنی بخش

مرا،ای دست خون اشام تقدیر    ...    گریبان گیر و در ظلمت رها کن

مرا بر یال استرها فرو بند    ...    مرا از بال اخترها جدا کن

مرا در زیر دندانهای مریخ    ...    به نرمی خرد کن،کم کم فرو ریز

مرا در اسیای کهنه ی چرخ    ...    غباری ساز و در کام سبو ریز

بکوب ای دست مرگ،امشب درم را    ...    که از من کس نمی گیرد سراغی

شب تاریک من به روشنی ماند    ...    تو،ای چشم سیه!بر کن چراغی

 

-با تشکر از تنهای تو(۷ اقلیم) به خاطر شعر زیبایی که برام فرستادند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط فرزانه   | 

یــــــــاد  من باشد فردا حتما...باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست...و بدانم اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا

یــــــــاد  من  باشد فردا حتما...دو رکعت راز،بگویم با او...و بخواهم از او،که مرا در یابد...و دل از هر چه سیاهی است،بشویم فردا

یـــــــاد  من باشد،فردا دم صبح به نسیم،از سر صدق سلامی بدهم و به انگشت،نخی خواهم بست تا فراموش نگردد،فردا زندگی شیرین است،زندگی باید کرد

اه ،ای غفلت هر روزه من...من به هر سال که بر من بگذشت...غرق اندیشه ان فردایی که نخواهد امد...می نشانم به جامه عمرم،سیـــصدوشصــــت وپنج غفـــلت را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط فرزانه   |